گزارش برنامه پیمایش جنگل منطقه شفت و بازدید از قلعه رودخان و ماسوله

به نام خدا
طبق هماهنگی های به عمل آمده که از یک ماه قبل از شروع برنامه توسط آقای رحامیان با استان گیلان جهت بهتر انجام شدن پیمایش صورت گرفته بود ظهر روز یک شنبه 13/9/90 ساعت 2 بعد از ظهر شیراز رابه مقصد رشت ترک کردیم. تیم ما متشکل از هفت نفر از آقایان و چهار نفر از بانوان گروه کوهنوردی آرش و دو نفر مهمان بود.
آقایان: محمود رحامیان (سرپرست و مسول فنی)،عباس قادری،مهدی کریمی(امدادگر،گزارش نوبس،عکاس،فیلمبردار)،احسان محمدی،نیما مکاری زاده،محمدسعید عطریان و هادی قرشی ( آقای صداقت وگلکار به عنوان مهمان)
بانوان:خانم زارع(سرپرست)،خانم گلکار(مسول فنی)،خانم هوشمند و خانم شاهد
پس از شانزده ساعت تحمل دشواری های سفر با اتوبوس نهایتا به رشت سرزمین مردمان مجاهد و غیور رسیدیم. با توجه به قرار قبلی یک ربع به هفت یک دستگاه مینی بوس به همراه آقای مصطفی فرزانه کاری برای رساندن ما به محل شروع برنامه به ترمینال رشت آمد.
آقای فرزانه کاری ازکوهنوردان قدیمی استان گیلان هستند که بیشتر هماهنگی های به عمل آمده پیمایش را آقای رحامیان با ایشان انجام داده بودند که جا دارد از زحمات آقای فرزانه کاری و پیگیری های مستمر آقای رحامیان کمال تشکر و قدردانی را داشته باشیم.
پس از چهل دقیقه به روستای شفت در بیست و چهار کیلومتری رشت رسیدیم لباس هايمان را تعویض کرده و پس از خوردن مختصری صبحانه به سمت ارتفاعات و مقصد نهایی حرکت کردیم.

کوله پشتی های سنگین ، مسیر گلی و لغزنده ، بوته های تودرتو و چکمه های تنگ سختی ابتدای مسیر را دوچندان کرده بود اما با دیدن مناظر زیبا و خیره کننده و هدایت های آقای محمد صدیق راهنمای محلیمان که در تمام لحظات به نحو احسن با ما همراه بودند توانستیم به خوبی بر تمامی این دشواری ها غلبه کنیم .( جا دارد از زحمات ایشان نیز کمال تشکر و قدردانی را داشته باشیم) .آنچنان محو مناظر شده بودیم که زمان زیادی را به گرفتن فیلم وعکس و ثبت لحظات اختصاص دادیم که این خود موجب عقب افتادن از برنامه ی زمانی شد.

هرچه مقصد نزدیک تر می شد، پوشش گیاهی منطقه آنچنان تغییر می کرد که گویی از پاییز پر خزان به زمستانی پربرف قدم می نهادیم . پس از حدود 5 ساعت کوهپیمایی و برف کوبی با تنی خسته به روستای امام زاده اسحاق رسیدیم.

مشاهده برف سنگین روستا و لودر در حال بازکردن مسیر تعجبمان را برانگیخت . با قدم نهادن به روستا ساکنان محلی با چهره هایی بهت زده از ما استقبال کردند، شاید انتظار دیدن تیمی چنین منسجم و بانظم با لباس ها و تجهیزاتی این چنین رنگارنگ را در چنین فصل و روزی از سال نداشتند.

با پیشنهاد آقای صدیق به قهوه خانه برادر ایشان رفتیم. چای گرم و دلچسب محلی به کل خستگی پیمایش جنگل را از تنمان زدود.
طبق برنامه ریزی کلبه ای چوبی در حاشیه روستا جهت اقامت دو روزه ما مهیا شده بود که در املاک شخصی آقای صدیق قرار داشت و به گفته ایشان سال 1357 ساخته شده و چنان استوار به زمین چسبیده بود که زلزله های متعدد منطقه از جمله زلزله رودبار نتوانسته بود کمرش را خم کند. ستون ها و در و دیوارهای چوبی ،قالی دست بافت پاخورده کف کلبه و بخاری هیزمی زنگ زده قدیمی همه و همه حسابی ما را محو خود کرده بود. نهاری خوردیم و پس از کمی استراحت و گشتی در روستا و البته زیارت امامزاده اسحاق دومین شب را در کلبه ای گرم به صبح رساندیم.

سپیده دم بعد از صرف صبحانه با هدایت راهنما مسیری جنگلی را که به سمت امامزاده ابراهیم می رفت پیش گرفتیم. هوای نیمه ابری و آفتای ، نسیمی خنک ، صدای پرندگان از دور دست ها و نباریدن حتی یک قطره باران تا پایان سفر همه و همه حاکی از پذیرفتن ما توسط طبیعت زیبای گیلان بود.

حدود سه ساعت در مسیری خط الراس گونه بین دو دره پر درخت حرکت کردیم، سپس به پیشنهاد آقای صدیق و موافقت آقای رحامیان و نظرخواهی از بچه ها به سمت روستا برگشتیم تا نظاره گر مراسم عزاداری مردم محلی در روز عاشورای حسینی باشیم. وقتی که به روستا رسیدیم جمعیتی هزار نفری کل روستا را سیاه پوش کرده بودند و با شور و حال خاص خود به عزاداری می پرداختند. طبق گفته آقای صدیق مردم ییلاق هاو روستاهای اطراف در این روز سال دسته جمعی جهت عزاداری به امامزاده مي آيند. با ورودمان به روستا عزاداران با غذاهای نذری از ما پذیرایی کردند تا نهار و شام را مهمان امام حسین باشیم.
با تاریک تر شدن هوا صدای طبل وسنج و نوحه هم کمترشدو اهالی اطراف نیز به خانه های خود بر گشتند و روستا بسيار خلوت شد.

غروب را به ساختن آدم برفی بزرگي روبروی کلبه گذراندیم.
شب هنگام مه غلیظی روستا را در برگرفت ،مه به قدری غلیظ بود که تا چند قدمی را بیشتر نمی توانستیم ببینیم. منظره امام زاده که بالای ابرها بود و ارتفاع بیشتری نسبت به روستا داشت واقعا خیره کننده بود وچه حیف که دوربین های ما قدرت ثبت این لحظات را نداشتند.
صبح را زودتر از روز قبل از خواب بیدار شدیم . پس از صرف صبحانه و جمع کردن کوله پشتی ها به تمیز کردن کلبه پرداختیم (در این جا باید خاطر نشان کرد که کلبه از روز اولش هم تمیز ترشد).
مینی بوس طبق قرار قبلیمان سر ساعت مقرر به دنبالمان آمد. این آخرین بازدیدمان از منطقه ی امام زاده اسحاق بود.ناراحت از آن چه پشت سر میگداشتیم و خوشحال از آن چه در پیش رو بود،حرکت کردیم.

برنامه بعدیمان بازدید از قلعه باستانی رودخان ساخته شده دوران ساسانیان بود. درابتدای مسیر قلعه رود خان از درختی کهن سال که قدمت آن به هزار سال قبل می رسید دیدن کردیم و پس از حدود یک ساعت به دامنه ی کوهی که قلعه در بالای آن واقع شده بود رسیدیم. قلعه در بالای کوهی بلند و صعب العبور بنا شده بود تا در مواقع هجوم به خوبی بتواند از خود دفاع کند. برای سهولت در بالا رفتن بازدید کنندگان ، مسیر قلعه را با صدها پله پوشانده بودند که ای کاش این کار را نکرده بودند
پله هایی بلند و لغزنده و غیر استاندارد با کف پوشی از سیمان و سنگ های گرد اطراف رودخانه که تنها مزیتشان آسیب به زانوهاو افزایش شانس سر خوردن بود. ما که مجهز به وسایل و کفش کوه نوردی بودیم به سختی مسیررا پیمودیم ، وای به حال مردم عادی، خصوصا بانوان با آن پاشنه های کذایی.
در ابتدای مسیر آقای فرزانه نیز به ما ملحق شد و پس از حدود یک ساعت پله پیمایی به قلعه رسیدیم
قلعه ای بزرگ و سبز با برج های نگهبانی فرسوده فراوان که البته خیلی از آنها مرمت شده بود یا در حال مرمت بود. کاملا هویدا بود که میراث فرهنگی فصل سرد را به مرمت اختصاص داده که قلعه آماده بازدید در فصل گرم شود، آنچنان که نیمی از قلعه کلا بسته بود. یک ساعتی را به بازدید اختصاص دادیم سپس به سمت پایین روان شدیم.

مقصد بعدی ما روستای رویایی ماسوله بود. ساعت سه و نیم به سر در روستا رسیدیم روی تابلویی نوشته شده بود ماسوله را نمی توان نوشت ماسوله را باید دید و به راستی که چنین بود.

صحت نوشته های آن تابلو را می شد از چشمان پر شوق و خیره به این همه زیبایی بچه ها فهمید.
برای یک شب سوئیت اجاره کردیم و پس از استقرار کوله پشتی های خود در آن به رستورانی که آقای رحامیان در نظر گرفته بود جهت صرف ناهار رفتیم.پس از آن به سوئیت برگشتیم.
پس از کمی استراحت و استحمام و زدودن غبارجنگل برای بازدید از روستا و خرید از سوئیت خارج شدیم .انگار در داستان های هزار و یک شب راه می رفتیم .بازار طبقه طبقه و پر از نقش و رنگ بود.از هر طرف بوی شیرینی و نان و آش به مشام می رسید. اگر کسی قصد خرید هم نداشت وسوسه می شد که چیزی به عنوان یادگار از بازار ماسوله بخرد ولي چه حيف كه اجناس چيني هم در ميان عروسكهاي دست بافت و لباس هاي محلي به چشم مي خورد.
صبح روز بعد همه مشتاق خوردن صبحانه ای بوديم که آقای رحامیان قولش را از اول سفر داده بود. املتی لذیذ به همراه نان بربری تازه که شاید یکی از خوشمزه ترین و خاطره انگیز ترین صبحانه های زندگیمان شد.

ساعت ده صبح ماسوله را به سمت رشت ترک کردیم وپس از كمي معطلي در ترمينال ساعت يك و نيم به سمت شيراز حركت كرديم آنقدر خسته بوديم كه زمان رسيدن اتوبوس به شيراز را حس نكرديم.
واقعا جای همه دوستان و همنوردان سبز بود ، علی الخصوص آنها که می توانستند ما را در این سفر همراهی کنند ولی از ترس باران و سختی سفر این کار را نکردند.
گزارش از مهدي كريمي
بازخواني و نگارش از احسان محمدي